غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

3

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مدار كه در آن آش آنقدر روغن نبود كه بريختن آن دستار خوان چرب شود وفات خواجه سيدى احمد در بيستم شعبان سنهء 839 در قراباغ اران اتفاق افتاد و فرزند ارجمندش خواجه شمس الدين محمد ، نعش او را بهراة نقل كرده و در جوار مزار فيض آثار پير مجرد خواجه ابو الوليد احمد به خاك سپرد امير علاء الدين شقانى در زمان فرخنده نشان حضرت خاقان سعيد چند سال در امر وزارت با خواجه غياث الدين پير احمد شريك بود و نوبتى ميان ايشان مخالفتى روى نموده هريك از آن دو وزير سخن تصرف و تقصير شريك خود را بعرض صاحب تاج و سرير رسانيدند و آن حضرت حكم فرمود كه خواجه غياث الدين پير احمد سركار امير على را ضبط نمايد و امير على نيز در تحقيق سركار خواجه پير احمد اهتمام فرمايد و حال آنكه خواجه غياث الدين پير احمد قريه يحيىآباد را كه از توابع هراة است و هرسال مبلغ كلى حاصل داشت بجزئى چيزى بصفى الدين ولد خواجه عبد القادر گوينده كه مردى مزاح كننده بود و در مجلس همايون نسبت بامراء و اركان دولت مطايبه مىنمود اجازه داده بود و امير على كيفيت توفير آن را دانسته نخست بتحقيق محصول قريه يحيىآباد پرداخته و در قريهء مذكوره صفى الدين آن وزير نازنين را به خانه خود فرود آورد و آغاز طبخ كرده حقهء مفرح كه يكجانب آن بمسكرات و مخدرات مخلوط ساخته بود به نظر رسانيد امير على از تناول آن تركيب ابا فرموده گفت يمكن كه بنك داشته باشد صفى الدين سوگند خورده كه اين بنك و هيچ مخدرى ندارد و اشارت به طرفى كرد كه نداشت و موازى يك دو جو از آن برگرفت بخورد بنابرين خاطر امير على اطمينان يافته قرب نيم سير از آن معجون به كار برد و در ساعت فرورفته همانجا سر بر دفتر نهاد صفى الدين سوار گشته خود را به نظر ميرزا شاهرخ رسانيد و معروض گردانيد كه وزيرى را كه بتحقيق سركار خواجه پير احمد امر فرموده‌ايد اول بمرزعه كه من فقير مستأجر آنم آمده آنمقدار بنك تناول نموده كه اگر عضوى از اعضاى او را مىبرند متنبه نمىشود پادشاه بادين و داد از وقوع اين معنى استبعاد كرده معتمدى بدانجانب فرستاد تا مشاهدهء حال امير على نمايد و آنشخص به يحيىآباد شتافته و امير على را بىشعور يافته بازگشت و آنچه به عين اليقين ديده بود عرض نمود لا جرم نائره غضب پادشاهانه اشتعال يافته اختاجى را بطلب او ارسال داشت و اختاجى در قريهء يحيىآباد در حالتىكه كلمهء لا يموت فيها و لا يحيى بر امير على صادق مىآمد او را بر اسب نشانده بپايه سرير اعلى رسانيد و امير على مخاطب و معاتب گشته و مبلغى برسم جرمانه جواب گفته بغايت بىاختيار و بىاعتبار شد و بعد از اين واقعه در فيصل جميع مهمات متابعت خواجه غياث الدين پير احمد را پيشنهاد همت ساخت و ديگر بسلوك مخالفت نپرداخت از لمعات صفحات مطلع سعدين فروغ اين حكايت به نظر مطالعه‌كنندگان درمىآيد كه در روز چهارشنبه آخر صفر سنه هشتصد و چهل پنج خواجه پير احمد و امير على از جمع و خرج مال ولايت جام سخنى بعرض خاقان عالىمقام مىرسانيدند خواجه شمس الدين على ماليجه